ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
170
الطبقات الكبرى ( فارسي )
( 1 ) « آن كس كه همواره اشكش ريزان است سرانجام يك بار از پاى در مىآيد و بر او گريسته مىشود [ 1 ] . ابو بكر گفت : دختركم چنين نيست بلكه « بيهوشى مرگ آمد به راستى اين چيزى است كه از آن مىگريختى » فضل بن دكين از هارون بن ابى ابراهيم ، از عبد الله بن عبيد نقل مىكند * به هنگام احتضار ابو بكر عايشه پيش او آمد و او جان مىكند . عايشه گفت : پدر جان اين همان سخن حاتم است كه مىگويد : « چون روزى جان به گلو رسد و سينه به آن تنگى كند [ 2 ] » . ابو بكر گفت : دختركم گفتار خداوند راستتر است كه مىفرمايد : « و بيهوشى مرگ به راستى فرا رسيد اين چيزى است كه از آن مىگريختى . » چون من مردم همين جامههاى كهنه مرا بشوييد و مرا در آن كفن كنيد . عايشه گفت : پدر جان خداوند عنايت كرده است و همه چيز روزى فرموده است ، تو را در جامه تازهاى كفن مىكنيم ، ابو بكر گفت : همانا زندگان به جامهء نو محتاجترند كه جان خود را حفظ كنند ولى براى ميت كه به سوى نيستى و از هم پاشيدگى مىرود چه ضرورتى دارد . روح بن عبادة از هشام بن حسان ، از بكر بن عبد الله مزنى نقل مىكند كه مىگفته است * به من خبر رسيده كه چون بيمارى ابو بكر سنگين و سخت شد عايشه بر بالين او نشست و چنين خواند : « هر دارنده شترى سرانجام آنها را به ارث وا مىگذارد و هر كس جامه بر تن دارد ناچار از تنش بيرون آورده مىشود . [ 3 ] » ، ابو بكر گفت : دختركم چنين نيست كه تو مىگويى بلكه همان است كه خداوند متعال مىفرمايد كه « بيهوشى مرگ آمد به راستى اين است آنچه از آن مىگريختى . » عفان از حماد بن سلمه ، از على بن زيد ، از قاسم بن محمد ، از عايشه نقل مىكند چون ابو بكر محتضر شد اين بيت را خواندم : « سپيد چهرهاى كه از ابر با آبروى او طلب باران مىشود بهار يتيمان و پناهگاه بيوه زنان » [ 4 ]
--> [ 1 ] . من لا يزال دمعه مقنعا * فانّه لا بدّ مرة مد فوق [ 2 ] . اذا حشرجت يوما و ضاق بها الصدر [ 3 ] . كلّ ذى ابل موروثها * و كل ذى سلب مسلوب [ 4 ] . و ابيض يستسقى الغمام بوجهه * ربيع اليتامى عصمة للارامل